لــمس دستـــان خـــدا...

یــہ جــایے هستـــ...
بــہ اونجـــا کــہ برســے
دیگــــه "از تــه دل نمیتـــونــی بگـــی:
دوستتـــــ دارم ، مـــراقبـــ خــودت بـــاش ، شما عــزیـــز دل منــی

هیــچ احســـاسے اونقــدر تــا تــہ دلتــ نمیـــره پــاییـن کــه بــا خــودش ایــن حــرف ها رو بیـــاره بالا...
از اونجـــاس کــه شــروع می کنــی بــه حــذف، حـــذفِ:
عـــادت ها
ادم ها
احســاس ها
بی تفـــاوت میشـــی،تنهــا برای خــودتــــ روزهـــا رو میگــذرونــی...
از یــکـــ جــایی بــه بعـــد ، تــو می مـانی و خــدایتـــ و زمــزمــه ی همیشــگی ات می شـــود:
"قلبـــم"
را از پوچی تمـــامی یادهـــا شستـــه ام...

ایــن روزهـــا...
لــمس دستـــان خـــدا
زیــر پوستــم
دردنـــــــــــــــــــاکــــــ ترین امنیتـــ استـــ ...

 


/ 6 نظر / 47 بازدید
همسفر جاده دلتنگی

خــدایــــــــــا . . . . می دانم این روزها از دستم خسته ای کمی صبر کن خوب می شوم... بگذار باران بزند دلم بگیرد میروم زیر آسمانت دستهایم را می سپارم به دستت سرم را می گیرم به سمتت قلبم مالِ تو اشک هایم که جاری شود می شوم همانی که دوست داری پاک ... استوار ... امیدوار ... بگذار باران بزند...

همسفر جاده دلتنگی

روییدن فصل نمی خواهد کافیست دستان مهربانی نهال پژمرده ی وجودت را هَرَس کند شکوفا می شوی و پربار ...

همسفر جاده دلتنگی

چشمهایت را ببند ، در دلت با خدا سخن بگو ، به همان زبان ساده ی خودت سخن بگو ؛ هرچه می خواهی بگو ، او می شنود . . . شاید بخواهی تورا ببخشد ، یا آرزویی داری ، شاید دعایی برای یک عزیز و یا شکرش ، بــگو می شنود . . . این لحظه ی زیبا را برای خودت تکرار کن ؛ پـــــرواز دلــت را حــــس خواهـــی کـرد . . .

اسماعیل رفیعی

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بدم بی‌عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را بجه از جا چه می‌پایی چرا بی‌دست و بی‌پایی نمی‌دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همی‌داند زبان جمله مرغان را سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را