نقاب ...

 

 

 

نقاب می زنم 

بر صورتی که 

دیگر تاب سرخ سیلی ها را ندارد

نقاب می زنم 

تا به رنگ فریب مکرر 

بزک کنم جهانم را 

این روزها

حتی

بروی سایه ی آرزوهایم

نقاب فروتنی می زنم

گم می شوم 

در انبوه این نقاب های زیبا و زشت

من ناپدید شده ام در امتداد دیگران.. 

 

 

/ 4 نظر / 48 بازدید
همسفر جاده دلتنگی

کفش کودکی رادریا برد کودک روی ساحل نوشت: دریای دزد آن طرف تر مردی که صید خوبی داشت روی ماسه نوشت: دریای سخاوتمند جوانی غرق شد، مادرش نوشت: دریای قاتل موجی نوشته ها را شست دریا آرام گفت: به قضاوت دیگران اعتنا نکن اگر می خواهی دریا باشی ....

همسفر جاده دلتنگی

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک ولی جالب اینجاست که ... تو به این بزرگی منِ کوچک را فراموش نمی کنی، ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام ...

همسفر جاده دلتنگی

موج با تجربه ی صخره به دریا بازگشت کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست «فاضل نظری»

حمیدرضا اکبری(بسیم)

اما من از همه نقاب ها خسته ام باز صورتم را نشان می دهم بگذار زندگی آنقدر سیلی بزند تا خسته شود اما من نقاب نخواهم زد اما من از آرزوهایم کوتاه نخواهم آمد